غرویان : قوی‌تر از افرادی که معرفي شده‌اند هم وجود داشت
زمان‌های سخت رئیس‌جمهور بلندقد‌تر می‌خواهد
 

محمدرضا تاجيک
بي ترديد دولت استالينيستي، به طور اخص، و دولت هاي کمونيستي، به طور اعم، دولت هايي فزون حمايتي/ جماعتي بودند. اين دولت ها، مقاصد و امتيازهاي ويژه خود را از روي الگوي باغبان، طبيب يا معمار طراحي مي کردند؛ دولت باغباني، دولت جراحي يا درمانگري، دولت مديريت مکان. اين دولت از اين جهت نقش باغبان را داشت که حق جدا کردن نهال ها و گياهان «مفيد» از «بي مصرف»، و انتخاب مدل نهايي هماهنگي که برخي از گياهان را ثمربخش و مفيد و بقيه را هرز و بي مصرف مي ساخت، و تکثير و پرورش گياهان مفيد و از بين بردن گياهان هرز را تصاحب کرد. اين دولت نقش جراح/ درمانگر نيز داشت، چون ضابطه «سلامت و طبيعي بودن» را تعريف و مرز ميان قابل قبول و غيرقابل قبول، سلامت و بيماري را ترسيم مي کرد، با بيماري مي جنگيد و از سلامت حمايت مي کرد و چون اتباع خود را در مقام بيمار مي نگريست؛ در مقام جايگاه ها و حاملان امراض که خودشان قادر به دفع مرض نيستند مگر به کمک راهنمايي هاي مربي دانا و چيره دست. اين دولت، دولت مديريت مکان نيز بود، چون به آباد کردن زمين هاي هرز مي پرداخت (همين قصد آبادگري بود که سرزمين مورد نظر را همچون زمين هرز مي نگريست)، و همه ويژگي هاي محلي را تابع اصل وحدت بخش و متجانس کننده هماهنگي مي کرد، يا به عبارت ديگر، بديل واحدي را در عرصه زندگي اجتماعي و سياسي به کل جامعه حقنه مي کرد.

اين دولت (ها)، هرچند به گونه محسوسي مدرن (صنعتي، شهري و بافرهنگ) بودند (يا شدند)، اما فاقد برخي از ويژگي هاي اساسي مدرنيته، مانند آزادي مدني، عقلانيت گفتماني در سياستگذاري، مالکيت خصوصي و عقلانيتً بازاري در اقتصاد، و نيز فاقد بازار رسمي سرمايه داري، انجمن هاي مدني مستقل و برخوردار از ضمانت قانوني و فرآيندهاي جامعه مدني (مانند اتحاديه هاي صنفي يا رسانه هاي آزاد) و ساختارهاي مستقل در جامعه سياسي (نظير احزاب سياسي و مجامع قانونگذاري) بودند. در همه اين جوامع نوعي آميختگي سياسي احزاب کمونيست با دولت وجود داشت که اصل تفکيک قوا را از بين مي برد و حکومت ها را گرفتار ديناميک درون نگرانه ويرانگري مي کرد که سرانجام آنها را نابود ساخت.

از اين رو چيزي از تولد اين دولت(ها) نگذشته بود که بيابان هاي بسياري آبياري شدند، اما به لجنزارهاي غرق در آب تبديل شدند؛ باتلاق ها خشک شدند، اما به بيابان تبديل شدند؛ لوله هاي عظيم گاز همه کشور را پوشاندند تا توزيع منابع طبيعي را از بوالهوسي هاي طبيعت برهانند، اما آنها با چنان نيرويي منفجر مي شدند که بلاياي طبيعي گذشته به پاي آن نمي رسيدند. ميليون ها نفر از «بلاهت زندگي روستايي» خلاص شدند، اما با بخارهاي مسموم صنايعي آلوده شدند که به صورت عقلاني طراحي شده بودند. هرزه گياهان بسياري هرس شدند، اما مفيدگياهان بسياري نيز به سرنوشت آنان دچار شدند؛ مرض ها و مريض هاي بسياري تشخيص داده شدند، اما نشاني از آنان برون از گفتمان دولت مدرن وجود نداشت. درمان هاي بسياري صورت گرفتند، اما جز درد نيفزودند. بديل هاي واحد منشي و روشي به کالبد جامعه تزريق شدند، اما اين تجانس و همگوني جز به تخالف و تضاد و تشتت اجتماعي ره نبردند. و از اين رو ديري نپاييد که دولت زياده جاه طلب، زياده حمايتي و زياده جماعتي کمونيستي، از مرگ خود سرودي ساختند و مسير شورش و انقلاب عليه خود را هموار و تسطيح کردند.

به تعبير زيگمونت باومن، چيزي که بيش از همه اين دولت ها را از اعتبار ساقط کرد، اين بود که ضعف دروني باورنکردني آنها برملا شد. اين دولت ها در برابر جمعيت غيرمسلحي تسليم شدند که ظاهراً هيچ تهديدي غير از عزم قاطع آنها به امتناع از رفتن به خانه هايشان متوجه آن نبود. اين گونه شد که دولت هاي متکبر و سرکوبگر کمونيستي، به تعبير بودريار، تقريباً بدون خشونت فرو ريختند، گويي آينه ساده جمعيت مردم و کوچه و خيابان، آنها را متقاعد کرده بود که وجود ندارند. و اين گونه شد که اين دولت ها مجبور شدند بهاي حجم تحمل ناپذير القاب و علايق و سلايق خود را بپردازند. اصرار اين دولت ها بر فرمانفرمايي و نظارت و کنترل فراگير، به معناي پذيرفتن مسووليت نتايج آن بود. باز به تعبير باومن، درگاهي که مي توان همه تقصيرها را متوجه آن کرد به صورت همگاني شناخته مي شود و کاملاً مشخص مي شود، و در مورد هر شکايت و گلايه يي همان درگاه مقصر دانسته مي شود. دولت نمي تواند مانع انباشته شدن و متراکم شدن مخالفت هاي اجتماعي شود؛ و نيز نمي تواند لبه تيز اين مخالفت ها را از خود دور کند. دولت عامل عمده و موثر در شکل گيري انواع گوناگون و غالباً ناسازگار شکوه ها و شکايت ها و مبارزه ها به صورت مخالفتي متحد است. دولتي که ساخت دادن به جامعه را حق خود مي داند، تلقين کننده گرايش به قطب بندي سياسي نيز هست. تضادهايي که مي توانست منتشر و پراکنده بماند و جمعيت را در جهات گوناگون و پرشماري متفرق کند، تحت لواي رويارويي عمده و تعيين کننده يي بين دولت و جامعه درمي آيد.

تجربه فروپاشي کمونيسم «واقعاً موجود»، بسياري را بر اين اعتقاد کرد که کمونيسم مارکس چيزي نبود جز يک بي ربطي خطرناک با مشکلات اصلي جامعه مدرن و مستعد اشکال اقتدارگراي حکومت که از توسعه همه جانبه جوامع و افراد تشکيل دهنده آنها ممانعت مي کرد. به تصريح اينان کمونيسم نتوانست مساله توسعه اقتصادي را حل کند، و حتي در بسياري موارد نه تنها نتوانست از عوامل جبران کننده عقب افتادگي استفاده کند، بلکه در کشورهاي نسبتاً پيشرفته تري چون چکسلواکي عناصري از مدرن زدايي را بر جامعه تحميل کرد. اين تجربه نتوانست شکاف بين عملکرد اقتصادي بالقوه و بالفعل را پر کند، و در مواردي (از جمله در روسيه) کشورها را در مقايسه با رقباي اصلي آنها نسبت به اوضاع پيش از کمونيست شدن شان عقب مانده تر کرد. «سوسياليسم واقعاً موجود» به رونوشت رنگ و رو باخته يي از جوامع مصرفي غرب تبديل شد و وقتي مي توان به نسخه اصلي دست يافت چرا بايد رونوشت آن را تحمل کرد؟ الگوي کمونيستي توسعه را مي توان «بد مدرن کردن» (يا مدرن سازي بدون مدرنيته) ناميد.

حتي اگر حساب مارکس را از هر مسووليتي در مورد تحول کمونيسم عملي به نوع استالينيستي آن جدا کنيم به هر حال، همان گونه که بسياري از اصلاح طلبان روس در جريان پروسترويکا گفتند، استالينيسم از دل دين بودا که بيرون نيامد. اين جريان ريشه هاي محکمي در گرايش مارکس به درهم ريختن الگوهاي پيچيده تکامل تاريخي و افتراق سياسي و تبديل آنها به مقولات ساده شده اقتصادي داشت. به ويژه حوزه خودسالاري فردي و معاشرت مدني که با مفهوم جامعه مدني مشخص مي شد، در انديشه مارکس تا حد حوزه مناسبات استثمارگرانه شيوه توليد سرمايه داري تقليل مي يافت. اکونوميسم که ريشه هاي ژرفي در انديشه مارکس داشت، در دوران استالين رونق گرفت؛ دوراني که در آن سوسياليسم کمتر به عنوان کيفيت مناسبات بين مردم (نوع انسانگرايانه يي که بعدها از سوي دويچک و گورباچف مطرح شد) و بيشتر به عنوان مناسبات بين چيزها و بيش از هر چيز مالکيت اشتراکي وسايل توليد تعريف مي شد... همان گونه که اچ کار گفته است، بدون استالين انقلاب اکتبر گرفتار شنزارهاي روسيه دهقاني مي شد. بيشتر رهبران انقلابي بزرگ براي نجات دستاوردهاي اساسي انقلاب مجبورند به عناصري از آن خيانت کنند.

اينها را گفتم تا بگويم دولت هاي «زياده حمايتي- جماعتي» که خود را «تنها بازي در شهر» تعريف مي کنند و هر بازي و بازيگر ديگر را مخل و مخرب بازي خود تصوير مي کنند، و از اين رو از عرصه سياست «دگر زدايي» کرده و تمامي تلاش خود را مصروف حقنه کردن بديل واحد در اين عرصه مي کنند، نبايد به مانايي و پويايي خود چندان اميدي داشته باشند. اين دولت ها، غافل از آنند که در جوامع پيچيده و متکثر کنوني، صرفاً در پرتو حضور «دگر» است که مي توان حضور داشت. به بيان ديگر همان رقيبان مزاحم، مراحم نيز هستند و همان هويت هايي که «بودن» و «ماندن» آنها (دولت ها) را با چالش مواجه مي کنند، شرط لازم «بودن» و «ماندن» آنان نيز هست.

اينها را گفتم تا بگويم دولت هاي «فزون حمايتي- جماعتي» کمونيستي، در واقع همان عاملان و حاملان اصلي انقلاب هاي رنگي بودند که بنيان آنان را برانداخت، زيرا همان گونه که گفتيم، تجربه کمونيسم از تمام آزمون هاي اساسي کشورداري و کارآمدي ناموفق بيرون آمد، و سرانجام در سخت ترين اين آزمون ها آزمون توانايي بقا مردود شد. اين تجربه نتوانست مشکلات دموکراسي سياسي، مشارکت و فراگيري کارآمد را حل کند، و در مورد چکسلواکي اتحاد شوروي و يوگسلاوي نتوانست دولت هاي فدرال کارآمدي را که بتوانند انحلال رژيم هاي کمونيستي را تاب آورند، تداوم بخشد. اين ناکامي در عين حال ناکامي قدرت خلاقيت نيز بود به گفته ساسون؛ «جنبش سوسياليستي اروپا حتي يک نوآوري را که ارزش نوشتن يا انديشيدن داشته باشد به تصور درنياورد يا پيش بيني نکرد.» مهم تر از همه، کمونيسم نتوانست مساله اصلي دستور کار خود، يعني غلبه بر بيگانگي و دستيابي به آزادي را حل کند. در واقع، کمونيسم در عذاب، در اضطراب روحي ناشي از شکاف بين آرمان هايش و واقعيتي که خود را در آن مي يافت؛ واقعيتي که به آن تبديل شده بود، به سر برد. کمونيسم مارکس در عصر پيشاشرکتي سرمايه داري کارآفرين انديشيده شده بود، و حرف چنداني درباره مديريت نظام هاي اقتصادي پيچيده در جوامع دموکراتيک جمعي نداشت... آرمان دموکراسي کمون مارکسيستي- لنينيستي از التزام به خود علم سياست، علم ميانجيگري بين منافع متعارض، علم تفکيک قوا، علم ايجاد سازوکارهاي نظارت بر اعمال قدرت، علم دفاع از مصونيت فرد از تعرض و نظاير آنها سر باز زد.

اجازه بدهيد اين سطور (آنچه در اين دو بخش گفتم) را مقدمه يک سلسله مباحث نظري و عملي خود در عرصه انقلاب هاي رنگي قرار دهم و تلاش کنم از رهگذر کنکاشي عميق تر و وسيع تر، تصويري واقعي تر از اين پديده هاي شگرف عصر خود ارائه کنم.



ارسال نظر